ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

175

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

خوارزمشاه شهر را به قهر تصرف كند . اين بود كه به خواستهاى او تن در داد و با او پيمان صلح بست و هدايايى برايش گسيل داشت . پس خود از شهر بيرون آمد كه به ديدار او رود بناگاه بيفتاد و بمرد . خوارزمشاه از آنجا كه بود كوچ كرد و منجنيقها را بسوخت و عازم سرخس شد و در آنجا بماند . محاصره كردن شهاب الدين غورى محمد خوارزمشاه را و انهزام او از لشكر ختا چون شهاب الدين از آنچه خوارزمشاه در هرات كرده بود و مرگ نايب و خواهرزاده‌اش الب غازى خبر يافت ، آهنگ غزاى هند داشت ، فسخ عزيمت كرده به عزم خوارزم در حركت آمد . خوارزمشاه از سرخس به مرو رفته بود و در خارج شهر فرود آمده بود . چون از حركت آن سپاه آگاه شد به خوارزم بازگشت و بر شهاب الدين پيشى گرفت و در شوره‌زارهاى اطراف آب افگند . شهاب الدين چهل روز طول كشيد تا توانست خود را به خوارزم برساند . چون ميان دو لشكر جنگ درگرفت ، از دو سو خلقى كشته شدند . از جمله از غوريان حسين مرغنى به قتل رسيد و جماعتى از خوارزميان اسير شدند . شهاب الدين همهء اسيران را به قتل آورد . چون خوارزمشاه عرصه را بر خود تنگ ديد به ما وراء النهر رسول فرستاد و از تركان ختايى يارى خواست . آنان نيز لشكر خود بسيج كرده روانهء غور شدند . چون شهاب الدين بشنيد ، به سوى ختاييان لشكر به جنبش آورد . در صحراى اندخود نبرد درگرفت . شهاب الدين به اندخود در آمد . كفار او را محاصره كردند . عاقبت تن به مصالحه داد و جان به طالقان برد . در همه جا شايع شده بود كه او كشته شده است . چون به طالقان رسيد حسين بن خرميل او را چادر و ديگر ما يحتاج داد و به غزنه روانه نمود . شهاب الدين از بيم آنكه حسين بن خرميل به خوارزمشاه پيوندد او را با خود به غزنه برد و حاجب خود گردانيد . چون شهاب الدين به غزنه آمد ، ديد كه به سبب شايعهء قتل او ميان امرا اختلاف افتاده است . و ما در اخبار غوريان از آن وقايع سخن آورديم . غياث الدين همهء سپاه خود را از هند و غزنه گرد آورد و بار ديگر آمادهء نبرد خوارزمشاه شد . در باب شكست او از لشكر ختا روايت ديگرى هم هست كه ما در جاى خود آن را ذكر كرده‌ايم و آن اين است كه شهاب الدين به سبب كمى آب لشكر خود را دسته دسته در صحراى اندخود به طلب آب مىفرستاد و لشكريان ختا در اين پراكندگى بر آنان حمله مىكردند و آنان را نابود مىساختند و كس باز نمىگشت كه خبر اين ماجرا به دو دهد . شهاب الدين خود در ساقهء لشكر بود و از آنچه مىگذشت هيچ خبر نداشت . نبرد با شدت تمام چهار روز مدت گرفت . يك شب شهاب الدين جمعى از لشكر خود را بيرون فرستاد و چنان نهاد كه آنان بامدادان بيايند ،